|
|
|
|
|
Once upon a time, there was a well mannered slave named Luqman, who was extremely loyal to his master. The master, who was a kind man, preferred him above the other slaves at his service and even loved him more than his sons. The master's love for Luqman was so great that he would always share his food with him. One day someone brought the master a melon as a present. As usual, he sent for Luqman to share the fruit with him. He cut the melon and gave a slice to Luqman , who swallowed it down as if it were honey. When the master saw Luqman's pleasure in eating melon, he gave him a second slice. He then gave him another slice and another slice until he reached the last piece. "I am curious to know how sweet this melon is," the master said, "so I will eat the last piece myself." When the master put the melon in his mouth, he found it so bitter that he could not swallow it down. " oh my son," he said," how could you eat this poison? Why did you suffer so much? Why didn't you tell me this melon is impossible to eat?" "I have eaten so many sweet things from your generous hand," luqman answered," that I was ashamed not to eat one bitter thing. The melon, though bitter, became sweet for me through the love you have always shown me." LOVE makes bitter things sweet; LOVE changes copper into gold. LOVE brings the dead to life; LOVE turns a king into a slave.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 20:49 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
Among the people there are killers who have not yet shed blood, and thieves who have stolen nothing. در میان مردم هستند آدم کشانی که هنوز خونی نریخته اند و دزدانی که هنوز چیزی ندزدیده اند.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 9:49 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
in the name of God once again, you come. silently hopefully happily. and, every one tries to be born again. even those old men and women that just in our view, yes, just in our view are old.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 9:27 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
INTERVIEW WITH GOD گفتگو با خدا
I dreamed I had an interview with god. خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم . God asked خدا گفت : So you would like to interview me پس مي خواهي با من گفتگو کني؟ I said ,If you have the time گفتم اگر وقت داشته باشيد. God smiled خدا لبخند زد. My time is eternity وقت من ابدي است. What questions do you have in mind for me چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟ What surprises you most about human kind چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟ God answered خدا پاسخ داد: That they get bored with child hood اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند، They rush to grow up and then , عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد، long to be children again حسرت دوران کودکي را مي خورند. That they lose their health to make money اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ، and then و بعد lose their money to restore their health پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند. That by thinking anxiously about the future اينکه با نگراني نسبت به آينده They forget the present , ، زمان حال را فراموش مي کنند. such that they live in nether the present آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ، And not the future نه در آينده That they live as if they will never die اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد. and die as if they had never lived وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند. God's hand took mine and خداوند دستهاي مرا در دست گرفت we were silent for a while و مدتي هر دو ساکت مانديم. And then I asked بعد پرسيدم As the creator of people به عنوان خالق انسانها What are some of life lessons you want them to learn مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟ God replied , with a smile خداوند با لبخند پاسخ داد : To learn they can not make any one love them ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد but they can do is let themselves be loved اما مي توان محبوب ديگران شد. T o learn that it is not good to compare themselves to others ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند To learn that a rich person is not one who has the most ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد. but is one who needs the least بلکه کسي است که نياز کمتري دارد. To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم، , and it takes many years to heal them ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد. To learn to forgive by practicing for giveness با بخشيدن بخشش ياد بگيرند. T o learn that there are persons who love them dearly ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند. But simly do not know how to express or show their feelings اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند. T o learn that two people can look at the same thing ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند، and see it differently اما آن را متفاوت ببينند. To learn that it is not always enough that they be forgiven by others ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند. The must forgive themselves بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند. And to learn that I am here و ياد بگيرند که من اينجا هستم ALWAYS هميشه rrp.blogfa.com |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 10:59 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
این بار نه میخام از ترجمه بگم نه از زبان انگلیسی . چه اشکالی داره ؟ آقا به خدا ما هم دل داریم ! اینقدر دلم واسه بچگی هام تنگ شده بود . واسه ساده بودن . راحت خوابیدن . اما چند روز پیش با یه پیرمرد روستایی تو رادیو صحبت می کردن که صداش نظرم رو جلب کرد . سرزنده . سرحال . با وجود اینکه سختی های زیادی تو زندگیش کشیده بود خیلی شارژ صحبت می کرد . صداش پر از انرژی و امید بود . لذت بردم . بی ریا . خودمونی . کاش همه ی آدما این جوری بودن . اون مرد روستایی به من یاد داد که واسه شارژ بودن سن و سال مطرح نیست ! میشه تو روستا زندگی کرد . چیزی حدود ۶۰ سال سن داشت ولی تا این حد پر انرژی بود . به من یاد داد که زندگی نه تنها اجبار نیست بلکه یه فرصت خیلی قشنگه که به همه ی ماها داده شده تا از اون لذت ببریم . خدا کنه که قدرش رو بدونیم . آمین
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 6:37 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
با تو به خرابات اگر گويم راز به زآنكه به محراب كنم بي تو نماز اي اول و اي آخر خلقان همه تو خواهي تو مرا بسوز و خواهي بنواز
I would rather in the tavern with thee Pour out all the thoughts of my heart Than without Thee go and make my prayer Unto Heaven, This truely, O' Creator of all Things present and to come, is religion; Whether Thou castest me into Flmes, or Makest me glad with light of Thy countenance.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 10:3 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
در واقع من معتقدم دو جور متن داريم و لذا دو نوع ترجمه داريم . يك جور متن داريم مثل چهارمقاله ي آيزايا برلين يا سفر نامه ي ابن بطوطه . اين متن را مي توان سر راس و روان و مطابق با اسلوب فارسي ترجمه كرد . يك جور متن ديگر هم هست و آن متن وحياني يا متن عرفاني يا متن هنري است . اين ها متوني هستند كه تفسير پذيرند . طبيعت اين نوع متون ذووجوه بودن آنهاست .اين نوع متون معني واحد و سر راستي ندارند . قابل حمل بر معاني مختلف هستند . يعني بر حسب ذوق و درجه فهم و استعداد خواننده براي او جلوه گري مي كنند .ابن عربي در اين مقوله تا آنجا پيش مي رود كه مي گويد قرآن يك بار براي پيامبر نازل شده اما هر بار هم براي هر كس كه مي خواند علي حده نازل مي شود . يعني قرآني كه من مي خوانم غير از قرآني است كه شما مي خوانيد و اين دو غير از قرآني است كه بر پيامبر نازل شده . او تا اين حد غلو مي كند . در كل شكل مطلوب در ترجمه آن است كه مترجم بتواند بر غموض متن فايق آيد اما رموز آن را حفظ كند . يعني طنازي ها و جلوه فروشي هاي متن را از ميان نبرد و لسان وحي و زبان هنري را تا حد يك اظهارنامه ي حقوقي يا يك گزارش معمولي تنزل ندهد . با اين همه مترجم داوري خود را به ناچار دخالت مي دهد . بايد كوشيد ر ترجمه بي طرف بود ولي بي طرفي تام و تمام ممكن نيست .
دكتر محمد علي موحد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:26 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
دو نظر شگفت درباره ترجمه مرکز نشر دانشگاهی با همکاری فرهنگستان زبان و ادب فارسی همایشی برگزار کرده بود با عنوان " همایش استانداردسازی اصطلاحت پدید آورندگی ". در بحث از تالیف یکی از حاضران نظر جالبی داشت. می گفت هیچکس نباید مستقیم به تالیف بپردازد . معتقد بود که دست کم یکی دو منبع از منابع هر تالیف باید کار خود مولف باشد ! حال باید دید که چگونه میتوان از این دور باطل خارج شد : برای مولف شدن باید قبلا یکی دو تالیف داشت! تناقض جالبی ست . اما این تناقض خیلی زود برای حاضران در آن جلسه برطرف شد . او توضیح داد کسی که می خواهد به تالیف بپردازد باید ابتدا یکی دو مقاله یا کتاب در آن زمینه ترجمه و منتشر کند به طوری که اگر خواست در آن زمینه کتابی بنویسد بتواند آنها را جزو منابع تالیف خود بیاورد. نظر این استاد دانشگاه از دو جنبه برایم جالب بود. اول اینکه او ترجمه را بسیار کم اهمیت تر از تالیف می دانست و معتقد بود که برای قلم زدن باید از ترجمه به تالیف حرکت کرد . دوم اینکه کتاب یا کتاب یا مقاله ترجمه شده را اثری متعلق به مترجم می دانست نه به نویسنده اصلی . تصورش این بود که اگر کسی کتاب یا مقاله ای ترجمه کند آن کتاب یا مقاله متعلق به او خواهد بود و می تواند از آن به عنوان ماخذ در نوشتن کتابی دیگر استفاده کند . البته هر مولفی می تواند آثار ترجمه شده را منبع نوشتن اثر خود قرار دهد اما این منبع متعلق به نویسنده اصلی خواهد بود نه مترجم آن. جالب تر از این نظر نگاه شخص دیگری بود به ترجمه که در همان جلسه حضور داشت . او نیز که از استادان دانشگاه بود اعتقاد داشت که نظر استاد قبلی درباره تالیف درست نیست. استدلال او این بود که اگر ما مولفان را موظف کنیم که قبل از تالیف به ترجمه بپردازند این خطر وجود دارد که آنها کلا" به ترجمه رو کنند و خدای نکرده دیگر از عالم ترجمه بیرون نیایند! )علی صلح جو(
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 10:33 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
a linguistic work translated into another language is like someone going across the border without his skin and putting on the local grab on the other side. KARL KRACES AUSTRIAN WRITER
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 11:16 توسط academia
|
|
||
|
|
|
|
|
به راستي جای تعجب است که مفهومی که رومانتیک ها از ترجمه به دست داده اند تا کنون به اعتبار خود باقی است و عامه ی مردم هنوز ترجمه را با همان تعریف می شناسند . با گذشت صد و شصت سال از عمر رومانتیسم چهره دنیا عوض شده اما خود آگاهی جمعی عامه ی مردم لزوما تغییری نپذیرفته است . ترجمه دیگر بار آموزش داده می شود اما بیشتر ترجمه ی متون غیر ادبی مورد نظر است که البته هنوز گهگاه عملی کم ارزش محسوب می شود گر چه همه می دانیم که فرهنگ ما شاید نمی توانست بدون ترجمه ی مثلا کتابچه های آموزشی کامپیوتر و امثا ل آن به حیات خود ادامه دهد . امروز ترجمه دیگر بار آموزش داده می شود و حتی موضوع تفکر این و آن شده است . یکی از تحولات اسف انگیز بشر در دهه های اخیر این بوده که آموزش دهندگان فن ترجمه نا خود آگاه – شاید به این دلیل که غالبا ترجمه ی متون فنی را آموزش می دهند – بر این باورند که تفکر در باب ترجمه یعنی بلافاصله به یاد شخص " مترجم " افتادن پس نمی توان به حوزه هایی وسیع تر چون مطالعات فرهنگی و ادبی و میان فرهنگی ربطش داد . این طرز فکر که شدیدا بر ذهن مدرسین ترجمه و نظریه پردازان آن مستولی شده محصول این اعتقاد بی اساس است که کسانی که در سطوح گسترده به امور مربوط به ترجمه می اندیشند نسبت به دیگران احساس برتری می کنند . در دنیای رو به رشد ترجمه همیشه مشکلات بی شماری وجود دارد و این سبب می شود که دست اندر کاران آن قادر باشند در کنار هم با آرامش و حتی در موقعیت هایی که می توان از ماحصل تلاش دیگران به نفع خود استفاده کرد به حل این مشکلات بپردازند. قطعا چنین فرایندی را باید بر شالوده ای علمی بنا نهاد البته تا جایی که با دو معیار متمایز کننده ی تحقیقات علمی از غیر علمی مغایرتی نداشته باشد : تحقیقات علمی حداقل در اصول بنیادین مربوط به حوزه های میان ذهنی قابل ابطال اند . همچنین تحقیقات علمی نهایتا به برنامه ای تحقیقاتی ختم می شوند که نتایج پزوهش را یکدست و مقبول جلوه می دهد وبدین ترتیب احساس پیشرفت و غالبا خود پیشرفت را به ارمغان می آورد . از آن جا که علم باید فارغ از تردید باشد پس از هر گونه مفهوم نمادین و اسرارآمیز به دور است : هر مطلبی که قابلیت نظم بندی و صورت بندی نداشته باشد در حوزه ی علم نمی گنجد . پس علم نوعی دیدگاه است که امروزه مسوول گردآوری و تولید دانشبه حساب می آید . مطالعات ترجمه علمی نخواهد شد مگر زمانی که افراد گوناگونی که با زیر مجموعه های متنوع آن از جوانب مختلف ارتباط دارند قاطعانه طرحی نو در اندازند و هر بار زبان روزآمد تازه ای را به کار گیرند که – مثل شالوده شکنی – هرگز و با هیچ فرضیه ای به نادرستی متهم نشوند . اما بدیهی است که مطالعات ترجمه باید در مسیر تکاپو برای علمی شدن – به مفهومی که قبلا اشاره شد – نفعی هم داشته باشد البته اگر متصدیان آن هنوز بر این باورند که به خاطر نقشی حیاتی که در فرهنگ سازی و خلق و به جریان انداختن سرمایه ی فرهنگی ایفا می کنند مستحق تکریم اند . این مقاله تمام شد به این امید که روزی همگان ترجمه را به مفهوم واقعی آن بشناسند ......
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 9:55 توسط academia
|
|
||